قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3326

تاريخ الفي ( فارسى )

دار الخلافه نهادند و در وقت نماز جمعه از دست تعدّى و غلبهء يهودان فرياد برآوردند . عامهء خلق كه در مسجد بودند چون اين حكايت شنيدند ، برهم جوشيده شروع در دشنام ابن عطا ، صاحب مخزن ، كردند و روى به بازار يهودان بغداد آورده تمامى دكان‌هاى يهودان را غارت كردند . و چون صاحب دار الخلافه به منع ايشان رفت ، او را نيز به ضرب سنگ گريزانيدند . و كار به جايى رسيد كه زن و مرد مسلمانان بغداد با آن جماعت متّفق شده در بغداد آن‌چنان شور و فرياد برخاست كه مردم خيال مىكردند كه روز رستاخيز رسيده و قيامت موعود قايم شد . و مسلمانان كنيسهء يهودان بغداد را خراب كردند . آخر الأمر ، خليفه مستضيئى بامر اللّه چون اين فتنهء عام را مشاهده نمود ، دانست كه اطفاى اين نايره به‌غير آن ممكن نيست كه يهودان مداين تنبيه نموده شود . بنابراين فرمود كه كنيسهء مداين را خراب كرده به جاى آن مسجد بنا كنند و يهودان آنجا را جريمه « 1 » كرده مبلغى عظيم از ايشان گرفت . و چون مسلمانان اين حكايت شنيدند از شورش و فتنه فرونشستند . و نيز در تاريخ ابن اثير جزرى مسطور است كه در هفتم شهر شوّال اين سال در بغداد زلزله و وباى سخت ظاهر شد [ 140 ب ] و بادى سخت ظاهر شد كه چندين عمارت بزرگ بيفتاد و خلقى بىشمار در زير آن عمارات هلاك شدند . و در ماه شعبان اين سال سيف الدّين غازى ، صاحب موصل ، بىگناه وزير خود ، جلال الدّين علىّ بن جمال ، را گرفته محبوس ساخت . و اگرچه سيف الدّين غازى مىدانست كه وزير هيچ خيانتى و تقصيرى نكرده ، امّا چون ميانهء وزير و مجاهد الدّين قايماز عداوت بود و سيف الدّين بنابر استيلاى مجاهد الدّين قايماز مطلقا از سخن او بيرون نتوانست رفت و مجاهد الدّين قايماز در باب گرفتن او به جدّ شده ، بنابراين سيف الدّين چند روز او را گرفته محبوس گردانيد . آخر الأمر ، به شفاعت بعضى امرا او را از بند بيرون آورده به [ آمد ] فرستاد . « 2 » هم در اين سال فرنگان بر سر شهر حمص آمده دست به نهب و غارت آن شهر برآورده تمام آن بلده را خراب كردند و زن و فرزند مسلمانان را به اسيرى بردند . و چون اين خبر به سمع ناصر الدّين محمّد بن شيركوه ، صاحب حمص ، رسيد ، با سپاه خود سر راه بر فرنگان گرفته منتظر بازگشتن مىبود ، تا آنكه اسباب و اموال و اسيران را گرفته به فراغت خاطر و

--> ( 1 ) . م : جرم . ( 2 ) . سيف الدّين به شفاعت ابن نيسان ، حاكم شهر آمد ، كه پدرزن جلال الدّين بود ، او را از بند رها كرد . جلال الدّين پس از خلاص ، به آمد رفت و در سال 574 هجرى درحالى كه فقط 27 سال داشت در آن شهر مرد . جنازهء وى را در شهر مدينه پهلوى آرامگاه پدرش به خاك سپردند . ابن اثير مبالغى از مناقب و سجاياى اخلاقى جلال الدّين را ثبت كرده است .